X
تبلیغات
درد ِ مشترک ... زندگی
ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
درد ِ مشترک ... زندگی
عشق یعنی این ... لحظه های خیلی خاص !!
تاریخ تولد وبلاگ: 24 دیماه 1390 ساعت 12 و 51 دقیقه نیمه شب


❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

حالمو عوض نکن
قلبتو ازم نگیر ...

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

یادت باشه !

사랑
սիրել


प्यार
אהבה
αγάπη
miłość
любить
amor
upendo
aşk
Kärlek
amare
amas
lieben
amore
amour
Love
عشق

یعنی تو ...

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

واسه ی هرچی غریبه س آشنا میشی و من
زندگیمو پای تو از دست میدم
نمی دونی و این رنجه همیشه س
دارم تو زندگی از دست میرم

شبیه رویای هر روزه م نمیشی
یه جور خاصی دلتنگتم باز
داری میری و من دیوونه میشم
مثل دل آشوبه های قبل ِ پرواز

تو از این زندگی جایی نمیری ...


  • مهاجرت
  • ایران
  • فرانسه
  • انگلستان
  • کـُره
  • کانادا
  • زبان فارسی
  • زبان انگلیسی
  • زبان فرانسوی
  • زبان کـُره ای
  • زبانشناسی
  • نرم افزار و کتب آموزش زبان
  • خاطرات
  • کودکی
  • عروسک
  • بازی
  • فقط برای تو
  • تنهایی
  • بی خیالی
  • عکس
  • عاشقانه
  • ترانه های من
  • آهنگهای جدید
  • طرح برای فیلم و ترانه
  • معرفی سایت
  • پزشکی
  • شناخت بیماریهای عمومی
  • روانپزشکی
  • روانشناسی
  • ژنتیک
  • قلب و عروق
  • مغز و اعصاب
  • پیراپزشکی
  • پرستاری
  • مامائی
  • روان پرستار
  • داروهای گیاهی
  • داروهای شیمیایی
  • چاقی و لاغری
  • نکاتی درباره ی جذابیت
  • مجموعه نکات زندگی
  • دوران عقد و ازدواج
  • خانه داری
  • همسرداری
  • دوران بارداری و زایمان
  • نکاتی درباره ی نوزادان
  • تربیت فرزندان
  • روانشناسی کودک
  • انواع غذا
  • آش
  • خورش
  • پاستا و ماکارونی
  • پیتزا
  • غذاهای محلی
  • ترشی و شور
  • سالاد
  • سس
  • غذاهای خارجی
  • انواع شیرینی
  • کیک
  • آفرینش جهان
  • فلسفی و معنویت
  • مذهبی
  • آدم و حوا
  • موسی کلیم و تورات
  • زرتشت و اوستا
  • مریم مقدس
  • عیسی مسیح و انجیل
  • محمد رسول الله و قرآن
  • حضرت خدیجه
  • فاطمه (س)
  • حضرت علی (ع)
  • امام حسن (ع)
  • امام حسین (ع)
  • امام سجاد (ع)
  • امام محمد باقر (ع)
  • امام جعفر صادق (ع)
  • امام موسی کاظم (ع)
  • امام رضا (ع)
  • امام محمد تقی (ع)
  • امام علی النقی (ع)
  • امام حسن عسگری (ع)
  • امام زمان (ع)
  • تلویزیون
  • رادیو
  • سینما
  • سریال
  • فیلم
  • ترانه
  • مشاهیر
  • شاعر و ترانه سرا
  • نویسنده
  • بازیگر
  • کارگردان
  • خواننده
  • گوینده
  • دوشنبه 7 مرداد1392


    میگی باشه

    بین این همه آدم میگم منم ؟!

    میگی باشه !

    باورم نمیشه طبیعتا ... 

    میگی باشه ؟!

    میگم ... نه نگات میکنم ... سقف اتاقمو ... لحظه ای بعد تو آینه ... لحظه ی بعد هم پنجره رو باز می کنم و از این پایین برات دست تکون میدم !!

    یه نفس عمیق میکشم و میگم باشـــــــــه !؟؟؟

    میگی بآشه ...

    این باشه خیلی خوبه ... شاید مثبت ترن حرف زندگی باشه " باشه " !!!

    گاهی سر همین باشه ها دعوامون میشه و باهات قهر میکنم ! سر همین باشه ها گریه میکنم ، سر همین باشه ها هنوز سر ِ پام خدایا ، باشه !؟

    بگو باشه ... خب !!؟

    لطفا ......


    تو...

     دیرینه ترینی در شادی یک عشق

    افسرده ترینم در کلبه ی اوهام !




    مهاجر
    دوشنبه 17 تیر1392
    درست همانجا که خیال تو سنگینی میکند !!...

    .

    .

    .

    دقت کن برگهای تقویم را از کجا می کَنی و مرا در صفحات باقی مانده -تنها- میگذاری ...

    دقت کن از کجا میروی ... نیایم دنبالت ... رد پاهایت را نگاه کن ... نمانند !!


    تیتر روزنامه های فردا بی خیالی و سر به هوایی من است و دل ِ سنگ ِ تو !

    این روزها مونولوگ می نویسم ! نمیدانم چرا بیشتر به کارم می آید ... و آرزوهایی که نیامده در دست باد تو را فریاد می زنند ! چقدر بی آبرویند ! من یاد تو میکنم .... آنها دلشان پر می کشد !

    میگذارم اسمش را همذات پنداری با نویسنده ... نویسنده کسی است که حرفهای تو را میگوید ، درست زمانی که قدرت بیانش را نداری ... درست زمانی که یک دنیا واژه روی حلقت سنگینی می کند و تا بالا نیاوریشان و پشت سر هم ردیفشان نکنی ، دست از سر کچلت برمیدارند ...

    و فقط مینویسی به امیدی که -او- بخواند ، تو مینویسی -او- بخواند ، -او-های دیگران میخوانند و تا تهش را می بلعند ... اما -او-ی اصلی ِ تو اصلا نمی خواند ...

    بعد بغض میکنی ... میخواهی جرشان بدهی برگهای تقویم و کاغذهایی که از قلمت سیاهند ... کاغذهایی که تکثیر شده ... هرچقدر هم نابود کنی ، باز هست ...

    -او- بالاخره میخواند ، اما نه منظور ترا می فهمد ، نه می فهمد -او-ی نویسنده ی متن بوده ! ...

    این -او-ها کجای روزگار جا مانده اند ؟!


    مهاجر
    جمعه 27 اردیبهشت1392

     

     

    هر شب ...

    دل من کارش اینه

    جلو عکسات میشینه

     

    میدونم راهی نیس

    غیر از تنهایی ...

     

    دنیام شده تاریک و تیره

    داره قلبم می میره ...

     

    آخه امشب

    باز حس کردم

    اینجایی !!

     

    گریه ی هر شب من

    شده عادت تنهایی

    عشق تو ، تو دل من

    شده باعث رسوایی

     

    وای از تنهایی

     

    قلب دیوونه ی من

    هنوزم دوسِت داره

    همدم گریه ی من

    شب و این در و دیواره

     

    وای از تنهایی

     

    شاید دیگه از یادت رفتم

    دارم از پا می افتم ...

    ولی بازم قلب ِ من آروم نمیشه .......

     

    تنهام ، غم تو باز دوباره

    تو دلم پا میذاره

    تو که رفتی ...

    اون میمونه همیشه ........

     

    هرکی میبینه منو

    میگه از دنیا سیره

    تقصیر  ِ (( چشم تو )) بود

    دل من بی تقصیره

    وای از تنهایی ...

     

    خسته ی خسته منم

    دیگه طاقت ندارم

    کاش بدونی عزیزم

    هنوزم دوسِت دارم

    تو واسه من دنیایی ...

     

    روی پستهایی که مینویسم ممکنه عوض شه نمیدونم چرا بعدش پشیمون میشم ... انگار میخوام افکار روزهای قبلی بمونه چه خوب چه بد چه مسخره !!

    نمیدونم هر چی هست ... یه جورایی ام ! یه جور حس تنهایی شدید !! مثل حس همین ترانه ...

    تا بعد ...

     

     


    مهاجر
    یکشنبه 15 اردیبهشت1392

    با این واژه ها شاعر شدم !

    عطر 

    ترانه

    بهار

    اردیبهشت

    باران 

    پاییز

    مهر

    نت !

    سنتور ...



    و خواندم ... تمام آنچه را که روزی نوشته بودی در کورترین نقطه ی قلبم
    تو آمدی !
    روزها سر شد ...



    اون روزا گذشت ... چه روزایی ! من تا آذر بیشتر ننوشتم ... الان نگاه میکنم به شش ماهه پیش ... روزای خوبی بود ... بد نبود ... از زمانی که کلاسها و کارام شروع شد ننوشتم !! میخواستم همه چی رو ثبت کنم اما نه وقت نوشتن بود نه حسش !! با آدمهای زیادی آشنا شدم ... به زودی یه سری عکسای خاطره انگیز براتون میذارم ...
    برمیگردم به نوشتن و به ادامه دادن اینجا ! برای اونی که باید اینها رو بخونه و خودش میدونه ...!!

    روزها ، روزهای خوبیه روزهای شلوغیه ... به امید زندگی بهتر !

    تا بعدی که بیام ... بقول یکی مواظب خوبی هاتون باشید !!...


    این پست ممکنه عوض شه !!!


    حالا نصفه و نیمه به رویاهام رسیدم : عکاسی خبری ، خبرنگاری ... و یک سری کار دیگه که نمیشه گفت !!!!!


    راه تا قله زیاد است !! نفسی می باید ...



    مهاجر
    چهارشنبه 22 آذر1391


    * اخطار *


    این پست نیمه کاره رها شده است ... لطفا بروید و یلدا بیایید به مهمانی زمستان !!!...



    و مسیح من میرسد از راه ... ای ماه !


    شعر بودم !

    و نشستم لب رودی 

    و پرید

    آنچه در اعماق زمین جاری بود !

    شعر بودم 

    و تمامم کردند 

    شعر بودم 

    و حرامم کردند

    کاش رهگذری عاشق بود

    می شکفتم به لبش

    همچون عشق ...




     نمی خوام سهم دنیا رو

    تویی که سهم دستامی

    اگه آرامشی دارم

    واسه اینه که همرامی



    * زمین میلرزه و اینجا

    یکی بی ترس خوابیده

    تو عشق تو یه چیزی هست

    که آرامش به من میده


    بذار روشن کنم شب رو

    ستاره از تو ماه از من

    ازت یه خواهشی دارم

    تو هم چیزی بخواه از من*


    تموم خوبیها با توست

    چقدر خالی شده دستم

    بذار یکبار قبل از تو

    بگم که عاشقت هستم


    این ترانه مال چندین سال پیشه ... زمانی که میرفتم جلسه های ترانه

    دزدی ترانه هم بد چیزی نیست والا ...

    اصلا نمیدونم شاعر این شعر کیه ؟! اما تو یه وبلاگ همین الان خوندمش ! حالا اینکه از کجا این ترانه رو شنیده نمیدونم فقط جالب بود برام !! 

    قسمتی که ستاره زدم نوشته ی من بود !! ولی دیگه مهم نیست ... البته اون ترانه ی من هیچ وقت کامل نشده بود ... نصفه کاره ولش کرده بودم ......... دیگه مهم نیست !!





    مهاجر
    چهارشنبه 17 آبان1391

     

    نمی شناسم

    نه آدمها را

    نه روح هاشان را ...

     

     

    سفر بهانه ی دیدار و آشنایی ماست

    از این به بعد سفر مقصد نهایی ماست

    در ابروان من و گیسوان تو گرهی ست

    گمان مبر که زمان گره گشای ماست !

    خرابتر از من و بهتر از تو بسیار است

    همین بهانه ی آغاز بی وفایی ماست

    زمانه به غیر از زبان قفس نمی داند

    بمان که پر نزدن حیله ی رهایی ماست

    به روز وصل چه دل بسته ای که مثل دو خط

    بهم رسیدن ما نقطه ی جدایی ماست !

     

     

    از اهالی رادیو کلا خوشم میاد ... آغاز به کار خودم در همه جا مبارک ... وقتی همه چی یه دفعه ای میشه عالیه ! کلا یا باید همه چیزای بد با هم پیش بیاد یا خوبا با هم ... امسالم کلا سال خوبی برای من و خانواده م نبود ... ولی این وسط مسطا یه اتفاقای خوبی میفته گهگاه که به زودتر تموم شدن این سال امیدوارم میکنه ...

    رادیویی ها بطرز خوبی عالین ... وجودشون غنیمته واقعا ... البته این شامل منم میشه  !   ( چه از خود راضی ، نگید خودم گفتم !! )   

     

    * متن بالا آیتم شاهین شرافتی در برنامه ی امشب رادیو هفت بود ...

     

     

    خدایا ...

    1 - خودت درستش ( و درستشون ) کن

    2 - خودت آدمش کن !!!!!

    3 - خودت قبولش کن !

    خدایا خودت میدونی چی میگم دیگه ...

     

    دوستای عزیز التماس دعا ...

    فعلا همه چی با هم ریخته رو سرم ... نیستم ...

     

    روزای خوب برسید لطفا زودتر ...                  

    عجب رنگارنگ شد این پست !!!!

     

     


    مهاجر
    شنبه 6 آبان1391

    تو سنگي !

    و من يک تکه شيشه !

    « سنگ بودن تو » شايد شوخي باشد ؛

    ولي « شکستن من » جدّي است ! *




    شب را دوستـــــــــ دارم ...!

    چرا که در تاریکـــــی ...

    چهره ها مشخــــــص نیست !!

    و هر لحظــــــــــه ...

    این امیــــــــد ...

    در درونــــــــــم ریشه می زند ...

    که آمده ای ...

    ولی من ندیده ام ! *


    * نویسنده : نامشخص !...




    مهاجر
    شنبه 29 مهر1391
    کمتر از 24 ساعت...


    همیشه وقتی به کمتر از بیست و چهار ساعت تو میرسم ... دیوونه میشم ! منو عادت نده به دیدنت !! آخه میدونی که وقتی نبینمت یا دیر به دیر ببینمت دیوونه میشم !! مخصوصا با این سری چیزایی که ازت شنیدم و خوبه که میدونی و منم حس میکنم که همه شون دروغ بودن و خودمونیم که فقط راستیم !!!

    خودخواهم نه ؟؟!

    آخه عزیزم ! دیوونه تم دیوونه ی خوشگل !!! دلم برات تنگ شده ! وقتی این اعداد به 10 نمی رسن من عاشقشون میشم ! بیشتر عاشق میشم وقتی به 7 نرسن ! تو فقط میفهمی چی میگم ...

    دلم برات تنگه قشنگترینم !! ولی یه دلتنگی شیرین با یه نگرانی نسبتا بد ! من امشب باید یه چیزیو بفهمهم نشد فرداشب حتما می فهمم !!


    جشنواره ی جوانه منتظر شماهاست !!! وعده ی دیدار ما !!!!!!!!!!!!!

    فردا ، سالن همایشهای رازی دانشگاه علوم پزشکی تهران ، ساعت 18 تا 21


    امروز یکی از دوستام از سازمان زنگ زده دو ساعته داریم حرف می زنیم درباره ی کار همدیگرو نشناختیم بعد تازه میگه إ تویی !! نه پ َ !! عممه !! منم دیگه کیه پ َ !
    جالب بود !!

    یک عدد دیوانه الان این متنو نوشته ! دوستان جدی نگیرید !!

    یه چیزی تو مایه های یه برنامه ای !

    بعدا همه چیو میگم !


    فعلا زیادی خوشحالم !!!!! شاید الکی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟





    Tag's: جشنواره ی جوانهرادیو جوان
    مهاجر
    شنبه 22 مهر1391

    دیروز شکستم و تو ندیدی ...شاید اشتباهی بود ... شاید شایعه یا نهایتا سیاست تو ...

    هر چقدر هم راست و دروغ باشد من از تو دل نمی کنم و هیچ کس نخواهد فهمید ... میخواهمت بیشتر و عمیق تر از همیشه ...
    هنوز یادم نرفته ... تو سهم منی هر چقدر بد باشی 
    یادت باشد !


    تو یه وبلاگی اینو خوندم :

    وقتی یه آدم میــــــــگه 

    هیچ کس منو دوســــــــت نداره

    منظورش از هیچ کــــس ...

    یک نفــــــــر بیشتر نیست




    پ . ن : و چقدر خوبه که این روزها رو پشت سر هم می بینمت ... مهر و آبانی بی نظیر اگر شایعه یا دروغ و راستی در کار نباشد ...


    دوستت دارم تو میخواهی مرا ...

    باز می ترسم ... نمیدانم چرا ؟؟!

    ...




    مهاجر
    یکشنبه 16 مهر1391

     

    تو ، سهم منی

    و فردا صد و پنجاه یا صد و پنجاه و یکمین روزی است که ... چقدر دیر یا شاید چقدر زود گذشت ... آه که چقدر صبر کردم و باید صبر داشته باشم ! چقدر سخت بود و این لحظات آخر چقدر شیرین !! و تنها وقتی که تو مال من شوی برای همیشه چقدر آرامش خواهم داشت و چقدر آرام خواهم شد در آغوشت !!

    تمام هستی من !

    روزهای سختی را گذراندم و فردا ... و آه مهر ... چه ماه خوبی هستی تو !! واقعا که با خودت مهر می آوری ! آنقدر که گاهی تصورش مشکل است !

    و امشب را نمیدانم به کدام بهانه سر کنم ! دستم هم به نوشتن نمی رود جز برای تو ...

    و خدا چقدر گاهی مهربان میشود و اما تو هنوز نامهربانی ... مغرور تر از همیشه ... الهه ی آبهای زمینی من !!! با شراب نابی که از بود تو سرریز میشود به وجودم ، لذت لحظه لحظه زیستن در تو را حس میکنم !!

    و آنزمان که نزدیک توام ... و شاید از همین الان فکر میکنم رازم برملا نشود ... همان که فقط خودت میدانی و تو فقط میدانی که چقدر برایت صبر کرده ام و چقدر درد کشیده ام و چه روزهای سختی را گذرانده ام ... تو فقط میدانی و میخوانی نوشته هایی که فقط برای تو فقط به یاد تو و فقط به عشق تو بر صفحه جاری میشوند و واژه واژه به بند کشیده میشود برای روزهایی که نبودنت بیداد نکند و من باز هم با خواندنشان و فهمیدن اینکه میخوانیشان ، آرام بگیرم ...

    آرامم اما ... سراسر شورم ... هیجانی که از تو به من میرسد غ ق توصیف است !!! و چقدر بد شده ام و تو این را با دیدنم می فهمی ! چرا آنقدر مرموز نگاه میکنی که هم حمایت را حس کنم هم بی تفاوتی ات را ... چرا اذیتم می کنی گاهی ؟!

    و دعا میکنم جز من کسی در مدار زندگی ات نباشد و تو سهم من باشی !

    پ.ن : این روزا رمان تو سهم منی رو میخونم ... البته این نوشته ربطی به اون کتاب نداره ولی واقعا عجیب حس میکنم تو ، سهم منی

    پ.ن : این ترانه از میلاد نورمحمد که با شنیدنش فقط و فقط و فقط به تو فکر میکنم و انرژی میگیرم ... تقدیم به لحظه لحظه ی بودنت

     

    تو رو با تموم خوبی و بدی

    تو رو با هرچی که هستی دوس دارم

    توی لحظه های بیداری و خواب

    توی هشیاری و مستی دوس دارم

     

    حتی وقتی میگی دوسم نداری

    تو رو با یه دنیا غصه دوس دارم

    حتی وقتایی که شیرین نمیشی

    من تو رو قصه به قصه دوس دارم

     

    تو رو با تموم شادی و غمت

    حالا از همیشه بیشتر میخوامت

    تو رو تا وقتی نفس تو سینه هست

    تو رو تا لحظه ی آخر میخوامت

     

    تو رو حتی وقتی بی محبتی

    حتی وقتی مث ِ سنگی دوس دارم

    دیگه تنهام نمیذاری وقتی که

    من تو رو به این قشنگی دوس دارم

     

    چقدر ذوق دارم ... امشب حتما اگر ننویسم دیوانه خواهم شد !! نمیدانی چقدر دلم آشوب است و تو بی خبر سر به بالین میگذاری و من ثانیه ها را تا صبح لحظه شماری خواهم کرد ... ثانیه به ثانیه اش یادم میماند ... و فقط همین یک تکه از شعر به یادم می آید و حس میکنمش :

    فقط بخواه به پایت نمرده جان بدهم و امشب من لحظه به لحظه ...

     

    جایی خواندم : کاش میتوانستم صدای تو را بنویسم ...

     

     


    مهاجر